یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه
چیز شریک باشیم .
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد: بفرمایید.
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟
پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا !
نظرات شما عزیزان:
hamid 
ساعت16:24---30 بهمن 1389
salam
cera jav midi?
ha?
man nayomadam veblaget?
in nazaro ki dad?
hamid
salam
matalebet mesl ghabl jalebe
vali chera avaz kardi?
on vebloget kheyli khob bod
omidvaram movafagh bashi
ha?
ki?
پاسخ:آآآآآآآآآآآآآخ آقا حمید ببخشید یادم نبود که شما اومده بودی بازم بیاهااااااااا
نسیبه 
ساعت14:01---28 بهمن 1389
مجتبی 
ساعت2:22---28 بهمن 1389
هه هه به جون تو تا آخر داستان منتظر یک ضربه ی روحی بودم.اما داستان باحال تر تموم شد.راستی یه داستان جدید نوشتم به نام بانوی تاریکی .تا حالا 2 قسمت رفته و خیلی هم بچه ها خوششون اومده.جای شما دوستای قدیمیم خالیه